| آب و دل |
زیر هر نوشته ای می نوشتم پسرک ....
درست 13 سال پیش بود که اولین بار با پسرک آشنا شدم.
کنار نی های بلند حور.
آرام و بی صدا.
خوبی و زیبایت آنقدر بود که با یکبار خواندن اوصافت، هم بشود عاشقت شد.
... خیلی زود شیفته ات شدم .
حاجی عبدی، هم اتاقی آن سالهای خوابگاه کوی دانشگاه، زودتر از آنچه که فکر می کردم فهمید .
اسمت را بر روی من گذاشت:پسرک...
دیروز بعد سالهادر لابلای کتاب حرمان حور، دوباره دیدمت که مرا به سوی خود دعوت کردی .
از پسرک کنار نی های بلند حور به پسرک.....
از پسرک تا پسرک......
مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلا
| لینک نوشته |
من هم باورم نمی شود
حس غریبی دارم ....
بغضی در گلو...
دوستت دارم و می دانم که می دانی ...
هر روز
منتظر و چشم براه ...
هر روز که کلاس شروع می شود در انتظار توام...
اَینَ فَرَجُکَ القریب.....
راه دور.. .وقت دیر... بال و پر سوخته ...
| لینک نوشته |
...
از این مغازه به آن مغازه
از این دکه به آن دکه
از این فروشگاه به آن فروشگاه
همه جا رفته ام ...
حتی به دستفروشها هم رو انداخته ام
از این مدرسه به آن مدرسه
از این کلاس به آن همایش...
از این دانشکده به آن دانشگاه ...
فقط یک جای دیگر مانده
جمعه بازار
و من منتظر جمعه ...
جمعه بازار شلوغ است
آنهم جمعه ای که شبش، شب قدر باشد...
کسی به کسی نیست...
همه می آیند و می دانم که تو هم می آیی...
بیا و این گمشده را در میان اینهمه شلوغی پیدا کن...
بیا تا خلائق چوب حراج بر سرش نزدند بخر و ببر ...
بیا و جنس فروخته شده ات را پس بگیر ...
بیا ...
تا تمام این سرمایه به تاراج نرفت بیا....
یا من یعطی الکثیر بالقلیل
بیا و آنرا به بالاترین قیمت ممکن بخر ...
بیا و رونقی دوباره به بازار بده ...
بیا ......... بخر ............. ببر
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید خوبان در این معامله تقصیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و نشونید مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
| لینک نوشته |
او
واااای ....
یادته ........
غروب شب تولد امام جواد ...
جوون بودیم ...
نگاهمون رفت تو هم،
عهد ها بسته شد...
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَه....
اشک تو چشات جمع شده بود ...
منم ....
شاید این روزا رو می دیدی...
کارم شده شمارش روزا ...
نمی دونم قرار تا چند بشارم ...
امشب هم شب تولد امام جوادِ...
ُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ ...
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار ...
ورنه با سعی و عمل باغ و جنان این همه نیست ...
......وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلا...........
| لینک نوشته |
... هو الحکیم
هر روز می گویم: ممنونم
و او هر بار پاسخ می دهد: تو غیر ممنونی
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
إِلَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیرُْ ممَْنُون
| لینک نوشته |
... و بموالاتکم علمنا الله معالم دیننا (آخرین روزهای سال 89 - در جوار حرم امام رئوف)
سَیِّدى
لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبى لَساخَتْ بى،
اَوْ الْجِبالُ لَهَدَّتْنى، اَوِ السَّمواتُ لَاخْتَطَفَتْنى، اَوِ الْبِحارُ لَأَغْرَقَتْنى...
سَیِّدى سَیِّدى سَیِّدى،
مَوْلاىَ مَوْلاىَ مَوْلاىَ، قَدْ تَکَرَّرَ وُقُوفىلِضِیافَتِکَ ، فَلا تَحْرِمْنى ما وَعَدْتَ الْمُتَعَرِّضینَ لِمَسْئَلَتِکَ ...
یا مَنْ لا یُدَبِّرُ الْأَمْرَ اِلاَّ هُوَ،
یا مَنْ لا یَغْفِرُ الذَّنْبَ اِلاَّ هُوَ،یا مَنْ لا یَخْلُقُ الْخَلْقَ اِلاَّ هُوَ، یا مَنْ لا یُنَزِّلُ الْغَیْثَ اِلاَّ هُوَ،
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ،
رَبِّ اِنّى اَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ حَیآءٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ رَجآءٍ،
وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ اِنابَةٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ رَغْبَةٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ رَهْبَةٍ
وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ طاعَةٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ ایمانٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ اِقْرارٍ،
وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ اِخْلاصٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ تَقْوى،
وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ تَوَکُّلٍ، وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ ذِلَّةٍ،
وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ عامِلٍ لَکَ هارِبٍ مِنْکَ اِلَیْکَ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ،
وَتُبْ عَلَىَ وَعَلى والِدَىَّ بِماتُبْتَ وَتَتُوبُ عَلى جَمیعِ خَلْقِکَ،
یا اَرْحَمَ الرَّاحِمینَ،
یا مَنْ یُسَمّى بِالْغَفوُرِ الرَّحیمِ،
یا مَنْ یُسَمّى بِالْغَفُورالرَّحیمِ،
یا مَنْ یُسَمّى بِالْغَفُورِ الرَّحیمِ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ...
| لینک نوشته |
تو ...
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
دوستت دارم و می خواهم دوستت داشته باشم.
چون دانه که می خواهد سر خاک بیرون بیاورد.
چون گل که تشنه باریدن باران است.
آخرین روز حضور در دانشگاه تهران در سال 89.
ساعت 5 عصر
| لینک نوشته |
....
(به بهانه ولایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه)
مُردم از زندگی بی تو که با من هستی
طُرفه سرّی است که باید بر استاد برم ...
| لینک نوشته |
شب وفات رسول
...
رحمه للعالمین
این تمام دارایی یک مسافر است
مسافری که غریب مانده
مسافری که از دوستانش جا مانده
دل تنگ دل تنگ
این تمام دارایی یک مهاجر است:
اشک
... اللهم انّا نشکو الیک فَقدَ نَبیّنا و غیبته ولیّنا ....
| لینک نوشته |
کم فروختم ...
کم ...
وقتی تو نخریدی دیگر چه فرقی می کند
بخرند یا نخرند
و یا اینکه با چه قیمتی بخرند ...
ویل للمطففین ...
| لینک نوشته |
او...
قاری ...
امید تو چشماش موج می زد
دستش سیاه بود، سیاه سیاه
هر چند دقیقه، با کهنه، دستشو پاک می کرد
با یه تقه محکم به آچار چرخ، آخرین پیچ چرخ رو باز کرد
وقتی به سمت شمال ِاتوبان یادگار امام حرکت می کنی، نرسیده به مرزداران ، دست راست
یه تعمیرگاه هست که تو یه گوشه از اون ، حسین آقا بساط پهن کرده ،
از آپارات گرفته تا تعویض روغن
دوروبرش پر از فیلتر های هوا که که دیگه توی این هوای آلوده سیاه شدن
با لهجه شیرین قزوینی اش گفت حاجی :
میگم :
به خاطر سلامتی شکر
گفت:
از اینجا تا حرم امام علی، شکر
بعدش از اونجا تا حرم امام حسین، شکر
بعد از اونجا تا بقیع، شکر
گفت:
یه مشتری دارم که میگه
خدایا تو را به خاطر پنج تن شکر
گفت:
ولی من میگم
من که اونا رو ندیدم
ولی، خورشید رو که می بینم
کوه رو که می بینم
آسمون رو که می بینم
پس خدایا تو را شکر
از اینجا پیاده بری تا حرم امام رضا شکر
... دیدم که او با دستانی سیاه چگونه آیه آیه سوره شمس را قرائت می کند
وَ الشَّمْسِ وَ ضحَُئهَا ....
قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّئهَا ...
| لینک نوشته |
قل ...
چقدر خوب حرف می زد
مخصوصا وقتی به چیزی نگاه می کرد
... پر حرف شدم
مدام با خودم حرف می زنم
توضیح پشت توضیح
که نکنه یه وقت نکته ای یا چیزی جا بمونه
اونقدر به مغزم فشار می آرم که مبادا مطلبی نگفته بمونه
موقع حرف زدن از چشمامم کمک می گیرم
دستهام توآسمون شروع به پرواز می کنن
خلاصه موقع حرف زدن از تمام وجودم مایه می زآرم
پرحرف شدم
توضیح پشت توضیح
... چقدر صبر کردم
چقدر این دستو و اون دست کردم تا یه روز فرصت مناسب پیش بیاد
عین یه کوه سنگین شده بودم
احساس خفگی
سرگیجه و منگی
هوش و حواسم سر جاش نبود
دست و دلم به کار نمی رفت
دل درد پشت دل درد
درد دل ...
باید یه کاری می کردم
باید خودم خلاص می کردم
باید هر چی تو دلم بود می گفتم ...
مسافر بودم ...
خیر سرم دانشگاه قبول شده بودم
رو پاش بند نبود...
باید یه جوری سر صحبت و باز می کردم
گفتم: زود می گذره، همه چی تموم میشه
با دست زد پشت دستش ...
گفتم: میگن اونجا هواش آلوده است ...
نگاه کرد به انار قاچ خورده رو درخت ...
گفتم: میگن اونجا اصلا، شبهاش ستاره ها رو نمیشه دید...
آهی از ته دل کشید...
گفتم: نه منظورم اینه که اونجا شهر شلوغیه ...
دیدم اشک تو چشاش حلقه زد
شونه هاش شروع کرد به لرزیدن ...
گفت: اگه یک دل و یک ...
زد زیر گریه، جاری شد
و من نتونستم دیگه این آب رفته رو جمع کنم ...
چقدر خوب حرف می زد
وقتی با اشک چشماش کلمه شلوغی رو تکرارکرد ...
... پر حرف شدم، پر حرف
دنبال بهانه ام
دنبال تعریف خوب حرف زدن
مثل او که که با چشماش حرف می زد
تعریف قل
قل یعنی ابراز آنچه که در قلب است با هر وسیله ای
باید ابراز کرد ...
ابراز ...
عَظُمَ یا سَیِّدى اَمَلى وسآءَ عَمَلى،
فَاَعْطِنى مِنْ عَفْوِکَ بِمِقْدارِ اَمَلى
| لینک نوشته |
او...
خوب حرف می زدی.
خوب خوب. مخصوصا وقتی که حرف سین لای دندونا گیر می کرد.
تازگیها زیاد صوت می زنم. صوت که می زنم یاد سینت می افتم.
پیاده از میدون انقلاب راه می افتم سمت میدون آزادی و مدام صوت می زنم.
نفسم بند می آد، یاد سین سلامت که می افتم دوباره صوت می زنم .
همه یه جوری نگاهم می کنند ولی من مدام صوت می زنم.
مسافر درون تاکسی وقتی منو می بینه سریع گوشی موبایلشو درمی آره و شروع می کنه به صحبت. خوشحال میشم که بالاخره یکی هم ، حال منو فهمید ... به مسافر تو تاکسی حسودی ام شد. خوش به حالش حتما، قند داره تو دلش آب می شه .
دفعه اولی که خواستی سلام کنی نمی دونستم باید گوشمو تیز کنم تا بتونم تمام سین سلامت رو بشنوم یا تمام نیروم رو بریزم تو چشمام، که بتونم امتداد نگاهت رو پیدا کنم .
همه یه جوری نگاهم می کنند، منم یه جوری شدم، بد اخلاق، عصبانی...
ولی من دست خودم نیست.
ماشینها همه برام بوق می زنند و یه جوری نگاهم می کنند.
یادمه گفتی دلت می خواد مثل کبوتر پرواز کنی و بعد چشماتو بستی و دستاتو باز کردی،گفتی دوست داری آزاد باشی آزاد آزاد.
چقدر دلم می خواست اون روز تا چشات بسته بود، دستاتو می گرفتم.
کاش، گرماشو لمس می کردم. هنوز که هنوزِ سردمه.
گفتی دوست داری آزاد باشی آزاد آزاد.
تاریک میشه،که میرسم میدون، دیگه نای صوت زدن ندارم، صدام به خش و خش افتاده.
وسط میدون آزادی ام .
دست میکنم تو جیبم و یه مشت گندم در می آرم، کبوترا دور سرم می چرخن ...
مثل کبوترای حرم امام رضا، همون روزی که قول دادی هیچ وقت منو تنها نذاری حتی اگه من ...
خیلی دلم برات تنگ شده، خیلی
دارم دق می کنم
میدونم میشینی و ریز به ریز حرفهامو می خونی.
صدامو می شنوی
دلم تنگِ خیلی،
از این همه آزادی خسته ام ، خسته ،
اغفر لی الذنوب التی تنزل البلا
از این همه اختیار خسته ام، خسته ،
اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم
از این همه صاحب اجازه بودن خسته ام، خسته ،
اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء
وسط میدون آزادی اونقدر منتظر می مونم تا یه روز بیای
بیایی و تو سرزمین دلم با خیال راحت چشماتو ببندی و آزاد و راحت پرواز کنی،
اوج بگیری و اوج بگیری تا قیامت
وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
| لینک نوشته |
دیدمش .
رفته بودم بیمارستان ۵٠١ ارتش. از سراشیبی خیابان کارگر که پائین می اومدم همش به فکر او ن بودم . انگار همه سرازیر شدن و دارن میرن.
همیشه باهم بازی می کردیم . حاجی خیلی موافق نبود من بیرون از کوچه بازی کنم . ترجیحش بر این بود که تو خونه بازی کنم . هرچند یه سری بازی خونگی اختراع کرده بودم ولی بازی با اون چیز دیگری بود .
کوچه مون بن بست بود . ته کوچه از این ور دیوار به اون ور دیوار نخ می بستیم و بعد دو به دو با هم والیبال بازی می کردیم. این اواخر دیگه قد کشیده بود و تیپی به هم زده بود . می تونست روی تور آبشار بزنه ، اگه نبود گاهی جر زنی، شاید دیگه رنگ و بوی بردن را نمی دیدم. از پله ها بالا رفتم و پیچیدم دست چپ. همون جایی که اتاقش بود. برخلاف همیشه که اون می خندید و به من دلداری می داد ، پکر بود و گرفته. گفت عمو یه روز هم نوبت من میشه و منو توی یه نایلون بزرگ می پیچن. اون روز هم اتاقی اش تموم کرده بود و اون با کنایه فهموند که دیگه کار من هم تمومه .چقدر دلم سوخت.
آدم هرچی هم که سرسخت باشه خیلی سخته که بتونه تحمل کنه . تو زمین داشتم با حاجی نشاء می کردم که احساس کردم روحی از بدن جدا شد و بعد خبر اومد که او رفت ......او رفت در حالیکه اونو تو یه پارچه سفید پیچیده بودن .
دیدمش دوباره . اما اینبار در خواب . گفت عمو رد شدیم ولی خیلی سخته .حتما او هم مثل من دلش تنگ شده ؟ اینجا هوایش سنگین است . نفس کشیدن دشوار شده و به سختی می توانم راه برم.
دل تنگم دل تنگ برای همه انهایی هست شدند و ما در بینشان نیست.
باید رفت یک نفر باید کاری بکند .........
شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
| لینک نوشته |
صاف صاف.
مشکی مشکی. بهتره بگم سیاه سیاه، عین سیاهی شب.عین شب.
ساکت و آروم، کنار باباش نشته بود.
اتوبوس تو شلوغی ترافیک همت، آروم آروم حرکت می کرد.
آدم وقتی میله وسط اتوبوس میگیره احساس می کنه قدش بلند تره میشه.
از تو جمعیت سرک کشیدم ببینم می تونم غروب خورشید رو ببینم یانه.
یه کم به چپ یه کم به راست.
دخترک با انگشتاش به جلو اشاره کرد و گفت بابا بابا،کوه ببین، داره خورشید می خوره.
موهاش صاف بود صاف صاف. مشکی مشکی. نرم نرم. عین سیاهی شب. مثل شب های کوهستان.
خیلی دلم براش تنگ شده...
اون روز دلم شکست. خیلی...
لجباز ...
مگه یه آدم چقدر می تونه لجباز باشه.
اینه همه اصرار و این همه انکار.
وای خدا چقدر فرصتها زود از دست می رن.
کاش می شد قدر فرصتها رو دونست.
کاش زمان به عقب برمی گشت.
اولین باری که اونو دیدم.
رفته بودم بالای کوه.
همون کوهی که خونه ییلاقی مون اونجاست.
تابستونا که هوای شمال گرم و شرجی میشد، با خانواده، همه می رفتیم ییلاق.
و من عاشق بالا رفتن از کوه.
اون روز اولین باری بود که اونو دیدم.
داشتم تو سینه کوه بالا می رفتم.
یه شیب تند.
انگار کوه داشت خورشید می خورد.
از انحنای شیب کوه، آفتاب درست می خورد تو چشمام.
مجبور می شدم گاهی چشمامو ببندم.
عاشق خورشید بودم.
عاشق نور و حرارتش.
مخصوصا وقتی که موهامو با ماشین نمره چهار می زدم گرمای اونو بیشتر احساس می کردم.
تو خیالم همیشه به این فکر بودم که کاش یه روز برسه من بتونم مستقیم تو چشمهای خورشید زل بزم.
چشمهامو که باز کردم، اون دقیقا تو سینه کوه ایستاده بود. نور از وسط موهاش می خورد تو صورتم. نمی دونم یه دفعه چی شد.
تا چشمهاهمون بهم افتاد، دلامون شروع به گفتن حرفهای نگفته کردن.
آدمها چقدر زود عاشق می شن.
صاف صاف، مشکی مشکی، عین سیاهی شب. مثل شبهای کوهستان ،که آدم می تونه تمام ستاره ها رو ببینه !
نمی دونم شاید من هم عاشق شدم.
عاشق موهاش چون نور از تو اون به صورتم می خورد.
یا عاشق نور که از تو موهاش می خورد تو صورتم.
نفسم بند اومده بود.
دیگه نای رفتن نداشتم.
امان از این همه جدایی و فاصله.
لجباز ....
لج کردم.
نخواستم دیگه بالا برم.
با خودم گفتم چرا من، لااقل اول اون یه کاری بکنه، من که مثل اون چشمهام پر اشک نشده.
اصلا هر کی مهربونته باید اون اول شروع کنه.
لجباز ...
همه اش تقصیر اونه... تقصیر اون ...نمی دونم شاید هم ......
اون روز تو کوه دلم شکست ...
کاش اون چند قدم رو هم بالا می رفتم تا دیگه این همه حسرت نمی خوردم ، تا دلم نمی شکست.
گاهی وقتها فقط چند قدم بالا نرفتن مساوی با دور شدنه، برای همیشه
کاش اون روز تو کوه سقوط می کردم ...
بابا بابا ......
دخترک از پدرش پرسید بابا بابا امروز خانمون به ما سوره همزه رو یاد داد.
راستی بابا حطمه یعنی چی ؟
حطمه یعنی شکستن،
با شیطنت کودکانه اش گفت ولی بابایی خانمون گفته یعنی آتیش، آتیش جهنم.
مرد زیر لب آرام آرام شروع به زمزمه کرد شکستن،آتش ، شکستن،آتش ...
نگاه مرد در افق به آخرین لحظات غروب خورشید خیره شد.
مرد دستی به محاسن خیس خود و دستی به موهای مشکی دخترک کشید موهایی سیاه، سیاه سیاه، مثل شبهای کوهستان و بعد گفت:
بابایی شیطون می خواد دلمون بشکنه،
نمی خواد ما بالا بریم،
گاهی وقتها ما فقط چند قدم با خوشبختی فاصله داریم
و اون میگه تو چرا بری بذار اون بیاد
بعد آدم رو سالها از اونی که دوسش داره دور می کنه،
اونوقت آدم دلش می شکنه، دلش آتیش می گیره ؛ آتیش، شکستن ، آتیش ،شکستن ......
دلم شکست.
اتوبوس ایستاد.
دخترکِ با موهای مشکی، سیاه سیاه مثل شبهای کوهستان می خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
...وَیْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ
...کلاََّ لَیُنبَذَنَّ فىِ الحُْطَمَةِ...
... وَ مَا أَدْرَئکَ مَا الحُْطَمَةُ
... الَّتىِ تَطَّلِعُ عَلىَ الْأَفِْدَةِ
اتوبوس به راه افتاد.
و من خواندم:
وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ
| لینک نوشته |
امروز آخرین روز سال 88 است در دانشگاه تهران.
آخرین چهارشنبه سال .
12 سال و 5 ماه و 28 روز از اولین باری که به دانشکده علوم یا همان پردیس علوم دانشگاه تهران آمده ام می گذرد.
ساعت ٣ و ۵٧ دقیقه عصر.
انگار دانشگاه دوباره متولد شده. سبز سبز. درختها شکوفه کرده اند. خلوت خلوت. از آن همه هیاهو و سر وصدای اول مهر هیچ خبری نیست.
از او هم ...
با هم قرار گذاشتیم.
همان روزی که نتایج کنکور را اعلام کردند.
او هم خوشحال که بهانه آمدنم جور شده است.
آن روز بعد مدتها دوری از هم ، هر دو خوشحال شدیم.
قرار گذاشتیم که به یمن قبولی، یک اتفاق ویژه هرکدام رقم بزنیم.
...او شمع خرید. یک شمع ضخیم و بزرگ.
و یک دیوان حافظ .
بعد یک تفالی:
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل باش تلاش و کوشش پروانه بین و خوشدل باش
آنقدر زمان دیدار نزدیک شده بود که او شمع را روشن کرد.
وقتی آمدم روز بود ...
شاید من یک زبان نبودم.... شاید هم یک دل ....
اگر بزرگترین شمع دنیا را هم خریده بود حتما تا الان سوخته بود و تمام شده بود.
شاید او هم ...
این قرار ما نبود ...
اینجا آنقدر چراغ و چهاچراغ روشن است حتی در شبها هم نمی توانی شمع او را ببینی.
شمعی که او برای تو و به یاد تو روشن کرده ...
دوست دارم یکدفعه و ناگهان برق همه شهر قطع شود.
می خواهم تمام چراغها را خاموش کنم.
بهار در راه است.
گلها شکوفه کرده اند.
و او پروانه ... پروانه ای سرشار از تلاش و کوشش
شهر در حال خالی شدن است.خلوت خلوت ...
باید کاری بکنم
باید بهار شوم.
باید شکوفه کنم
گل بدهم
که او پروانه است و عاشق
طبیب دوار بطبه
اللهم انا نشکو الیک فقد .......
| لینک نوشته |
او.........
... وقتی می خندید قند تو دلم آب می شد. به اون دور دورا که نگاه می کرد می شد از توی چشمهاش وسعت و عظمت عالم رو به خوبی احساس کرد.
تو اشکاش غرق می شدم مثل کسی که شنا بلد نیست و مضطر و مستاصل از اینکه چه باید بکنم ... کاری که شاید بتونه کمی آرومش کنه. وای چقدر سخته وقتی نمی تونی برای کسی که دوسش داری کاری بکنی .
چقدر زود گذشت.
کنار چشمه خونمون. چشمه ای بزرگ که درخت انجیر روش سایه انداخته بود...یا درخت انار ته باغ، همون انار ترشی که وقتی نمی چیدی و زیاد رو درخت می موند از شدت رسیدن می ترکید و گاهی وقتها هم، چند قاچ. حالا می فهم چرا همیشه از دیدن اون انارها غم تو چشاش موج می زد. شاید می دونست که یه روزی دلامون از حسرت این روزها مثل این انارها چند قاچ میشه و خون از دون دون اون بیرون می زنه.
چقدر دلم می خواد که برگردم.دود و ترافیک آدمُ کلافه می کنه . اینجا باید خودتو مشغول کنی که یاد اون روزها نیفتی . احساس دل تنگی دارم و غربت .دلم واسه جیک جیک گنجشکها تنگ شده چه برسه به ...
بهار داره از راه می رسه، نمی دونم اون هنوز چشم براه من هست یا نه، مثل اون روزها . روزهایی که ساعتها با هم به رودخونه ته باغ نگاه می کردیم. لابد می دونست که این روزها خیلی زود تموم می شه به خاطر همین تا به رودخونه نگاه می کرد اشک از چشاش سرازیر می شد ......
فقط چند روز به عید مونده .
حتما اونجا درختهای نارنج شکوفه کردن.
عید که میشه خیلی دلم می خواد که برگردم.
نمی دونم اون الان بعد این همه سال باز هم به یاد من هست.
آیا برای برگشتن من هم دعا می کنه.
خدایا دعا می کنم که اون برای من دعا کنه. مثل همون روزها که با یه لبخند کنار لباش می گفت:
...یا بُنَی اِرکَب معنا.
| لینک نوشته |
بعد از کلاس خوابگاه حضرت زینب دانشگاه شهید بهشتی.
ساعت 10 شب
وسط خیابون منتظر ماشین.
انقلاب ...
دربست ...
ایستاد.
سوار شدم .سلام کردم.
چشمهایش را به انتهای خیابان دوخته بود.
مثل همیشه ارام و با وقار.
گویی در افق دور چیزی می بیند.
و بعد ....
...حاجی واقعی کسی است که بعد از حج به هیچ عنوان دروغ نگوید.
از خجالت سرخ شدم .
...حاجی حواسش به 7 همسایه از 4 طرف خانه اش هست . امکان ندارد به خانواده اش ظلم کند .
خاطرات بعد از حج را مرور کردم . می دانستم که منظورش من بودم. خجالت کشیدم . برایم ثابت شده که او از همه چیز خبر دارد. و از تمام افکارم با خبر است.
... چطور می شود که تو سالم باشی و درآمد داشته باشی ولی فقیری را کنار خیابان ببینی و بی خیال بگذری. باید برایش غذایی بخری یا پولی به او بدی . ...
من حالم اصلا خوب نیست.
دلم می خواهد نباشم .
روی دیدنش را ندارم. با اینکه دلم می خواهد همیشه او را ببینم . با خودم فکر می کنم باید کاری بکنم.کاری که وقتی او را می بینم مدام و لحظه به لحظه دچار شرمندگی نشوم .
وقتی به خودم آمدم انقلاب بودم .
سر خیابان کارگر و او آرام آرام از من دور می شد.
اشک درچشمانم جمع شده بود
و سوزش دلم را در داغی اشکهایم احساس می کردم.
او را دیدم
چقدر زود گذشت.
مُردم از زندگی بی تو که با من هستی طُرفه سری است که باید بر استاد بَرم
| لینک نوشته |
شکمم عین یه مشک صدا میده،تالاپ تولوپ، از بس هندوانه خوردم دیگه دارم منفجر میشم .
اگه دوسش نداشتم …
از شانس بد ما هر وقت هندونه خریدیم سفید از آب در وامد.
گفتهِ باید همشو خودت بخوری تا یاد بگیری چه جوری باید یک هندونه خوب خرید. تازه کلی جلوی بقیه هم خجالت کشیدم . ولی اون با نگاه معنی دارش به من فهموند که برو واسه تو خیلی زود.
وای خدا از بس هندونه خوردم دارم منفجر می شم .
راسش من هم فکر می کنم که خیلی زود .
دور رو برم رو که نگاه می کنم می بینم همه سن و سالهای من رفتن خونه بخت .چه بختی بهتر که بگم بد بختی. بیچاره ها اصلا بخت با هاشون یار نبود. خوش بختی دیگه این روزها شده عین افسانه. چه میدونم به نظر من که فقط تو کتابهاست: لیلی و مجنون ، بیژن و منیژه. اصلا انگار همه چیز شده مثل یه تخم مرغ شانسی. پنجاه پنجاه. اگه شانس آوردی و طرف با ماشین سفید اومد( بجای اسب سفید ) بردی و گرنه مجبوری که در راه نشر و تولید علم در امتحان کارشناسی ارشد هم شرکت کنی؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .
با خودم می گم زندگی، مخصوصا ازدواج شده عین خرید هندونه. پنجاه پنجاه. بخاطر همینه که مردم میگن ننه خوش بخت بشی. خوش بختی یعنی ننه خدا کنه شانس بیاری یه همسر خوب نصیبت بشه . یعنی پنجاه پنجاه. وای خدا از بس هندونه خوردم دارم منفجر می شم .
نمی دونم دل درد دارم یا درد دل ؟ اینم از اثرات زیاد خوردن هندوانه اس لابد .
اهل فن وقتی می خوان هندونه بخرن یه تکونی به هندونه میدن و خوب به صداش گوش می کنن، انگار هندونه داره باهاشون حرف میزنه ؟ یا با دست میزنن به هندونه و از زیر و بم بودن صدای اون می فهمن که شیرینه یا … .
باید گوشهام تیز کنم و با دست محکم بزنم به هندونه. تا زیر و بم صداهای هندونه رو بشناسم. شاید اون وقت بشه یه هندونه خوب خرید. اون وقتکه زندگی شیرین میشه دقیقا مثل هندونه .
بایدم دستم یا گوشم بذارم روی قلبم و بعد به زیر و بم صدای اون خوب گوش کنم شاید که بتونم تو بازار پر زرق و برق عشق ها و جنس های قلابی، اصل رو از بدل تشخیص بدم اون وقته که زندگی شیرین میشه مثل زندگی ، به وسعت زندگی.
که زندگی هنر خوش وقت بودنه نه خوش بخت بودن .
درست مثل اون روزهایی که برای اولین بار دیدمش.
قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد.
زمان از حرکت ایستاد.
یک اتفاق تازه . چیزی که شبیه هیچ چیز نبود.
همه را می شناختم ....... صدای همه چیز را می شنیدم .
درختان شروع به خواندن آواز کردند.
پرنده ها شروع به پرواز .
دیدم که زمین برای اولین بار شروع به چرخیدن به دور خورشید کرد
ابرها روی سر ما جمع شد ه اند و چنان ذوق کرده اند که اشک از چشمان همه آنها سرازیر شده است
باران شروع به باریدن کردند و من برای اولین بار زیر باران عشق او تر شدم .
...و جعلنا من الماء کل شی حی
| لینک نوشته |