او ...

او ....

هر چند می دانم 

آنقدر نجابت در چشمانت هست

که نمی توانی چشم در چشم من بدوزی

ولی می دانم  آنقدر محبت در دلت هست

که می آیی و تک تک جملات

 تک تک کلمات مرا می خوانی

و من با چشمانی پر از اشک

که گرمای آن تمام صورتم را داغ کرده است

برایت می نویسم که "دوستت دارم"

در انتظارم

می دانم که خواندن جمله " دوستت دارم"

آنقدر بی تابت می کند که دیر یا زود

صبرت تمام می شود

صبرت که تمام شد

گدازه های محبتت از دلت

به سوی چشمانت جاری می شود  

و آنوقت دستت رو می شود

و من با لبخندی بر کنار لب

سرم را به نشانه فتح الفتوحی بزرگ

در مقابلت خم می کنم ..

که خسته ام از این همه طغیان و سرکشی .........

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 ساعت 15:45 روز شنبه 27 آبان 96

مصادف شب 28 صفر 1439- تهران -مدرسه قرآن

/ 0 نظر / 124 بازدید