او

تو ...

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب
عُمری گذشت در غم هجران روی دوست
مُرغم درون آتش و ماهی برون آب
از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد
کی میتوان رسید بدریا از این سراب
هر چه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز ! فصل جوانی بهوش باش !
در پیری از تو هیچ نیاید بغیر خواب
این جاهلان که دعوی ارشاد میکنند
در خرقه شان بغیر منم تحفه ای میاب
ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نموده ایم چو پیری پسِ خضاب
دَم در نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهُده گفتار ناصواب

 

/ 0 نظر / 127 بازدید